تبليغاتX
دو دوست

دو دوست

دفتر خاطرات

پسرودختر!

دختر و پسري با هم دوست بودن
دختر به پسر ميگه براي هميشه پيشم ميموني ؟
پسر ميگه اره
دختر ميگه حتي الان که چشمام کوره ؟    پسر بازم ميگه اره
بعدش پسر به دختر ميگه بعدش اگه چشات خوب شد پيشم ميموني ؟
دختر ميگه مطمئن باش که ميمونم - شک نکن
چند وقت ميگذره
به دختر خبر ميدن که دوتا چشم براي پيوند آمادست
پيوند انجام ميشه و دختر خوب ميشه و ميتونه ببينه
چند روز بعد با پسره قرار ميذاره
دختر ميبينه که پسر کوره
بعد پسر به دختر ميگه حالا پيشم ميموني ؟
دختر ميگه نه
پسر ميگه متأسفم تو با اين چشم ها که هديه اي از طرف من بود فقط نگاه ميکني ، همين

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت21:55توسط محمد | |

از دوستی ما خانواده ها اطلاع نداشتند و همین باعث نگرانی من بوداز یک جهت دوست داشتم خانواده ام اطلاع داشتتن و از جهت دیگه می ترسیدم ارتباط ما را قطع کنند چون من با مهحمد دوست شده بودم و به او علاقه پیدا کرده بودم بعد از مدتی با مامانم در مورد دوستی با پسر صحبت کردم و می خواستم نظر اون رو بدونم وقتی  با مامانم در این مورد صحبت کردم نظرش این بودکه دوستی با پسر موقعی که خانواده ها اطلاع داشته باشند اشکالی ندارد ولی در صورتی که سن هردو به حدی باشد که بتوانند درست صحبت کنند و در رفتارشون سنگین باشند.


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت19:53توسط | |

من مهتاب هستم.

تابستان ۱۳۸۷اولین بار بود که به مشهد سفر کردم.این مسافرت مسافرتی پر از خاطره بود

ما با کاروانی که تعدادی از خانواده ها همراه ما بودن مسافر بودیم.

 در قطارمان پسر زیاد بود اما من به انها توجه نمیکردم چون انها را در حد خودم نمیدانستم 

من در برگشت با پسری به نام محمد اشنا شدم البته من اولین بارم بود که با پسری دوست می شدم

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت22:42توسط | |

با سلام خدمت کسانی که در حال بازدید از این وبلاگ هستند . اسم من محمد است و ۱۸ سال دارم 

این داستان از زمانی شروع میشه که من با مادر و برادرم و خالم و دختر خالم به یک مسافرت میریم .
برای ادامه بر روی ادامه مطلب کلیک کنید . لطفا نظر یادتون نره


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت14:15توسط محمد | |

+نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت13:20توسط | |